چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم!در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیمِ نبودن، بودن نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است!بد بینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست! فقر و بیماری و تنهایی و مرگِ ما ،هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهند زد! منظومه ها می چرخند و ما را با خود میچرخانند ! ما در هیأت پروانه ی هستی با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم! برای زمین 70 کیلو گوشت یا 70 کیلو سنگ تفاوتی ندارد ! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلاتِ ما نیست! اگر ردپای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سر انجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبارِ مربوط و نا مربوط را زیر و رو می کنیم!
(زنده یاد حسین پناهی)
مخوانم دگر باره خاشاک و خاک
اگر خاک باشم، دُر و گوهرم
که اندیشه ساز و هنر پرورم
به هر جا پرد معرفت، شه پرم
حقیرم مخوان تو که ایزد فرم
خس و خار و خاشاک گفتی، سیاوش کجاست؟
گذشتم ز آتش که گفتت خطاست!
در آن جنگ مردانه ، آن هشت خوان
گذشتم ز آتش مرا خس مخوان!
حقارت کجا و سیاوش کجا؟
خس و خار و خاشاک و آتش کجا؟
پستتر از خاک تویی
شور منام، نور منام
عاشق رنجور منام
زور تویی، کور تویی
هالهی بینور تویی
دلیر بیباک منام
مالک این خاک منام»
خدایا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛ همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت. من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشمهایش را می بندد و می گوید: من این حرفها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی.
همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند؛ همانی که نمازهایش یک در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد؛ همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بدجنس می شود. البته گاهی هم خودخواه، گاهی هم دروغگو. حالا یادت آمد من کی هستم؟
امیدوارم بین این همه آدمی که داری، بتوانی من یکی را تشخیص بدهی. البته می دانم که مرا خیلی خوب می شناسی. تو اسم مرا می دانی. می دانی کجا زندگی می کنم . تو می دانی من چند تا لباس دارم و هر کدامشان چه رنگی است؛ اما ...
خدایا! اما من هیچ چی از تو نمی دانم. هیچ چی که دروغ است؛ چرا، یک کمی می دانم. اما این یک کمی خیلی کم است. راستش من این دفتر را برای همین خریده ام. آخر می دانی، من مدتهاست که می خواهم چیزهایی برایت بنویسم. البته من همیشه با تو حرف زده ام. باز هم حرف می زنم. اما راستش چند وقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفته ام. دوست دارم عوض بشوم؛ دوست دارم بزرگ بشوم؛ دوست دارم بهتر باشم. من یک عالم سوال دارم؛ سوالهایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست. دوست دارم تو جوابم را بدهی....
دیروز شیطان را دیدم .در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند ؛هیاهو می کردند و بیشتر می خواستند.
توی بساطش همه چیز بود؛ غرور،حرص ،دروغ و خیانت،جاه طلبی و قدرت .هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی ها پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی ها آزادگی شان را.
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد.حالم را بهم می زد،دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند، موزیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم ،فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم وآرام نجوا می کنم ، نه قیل وقال می کنم و نه کسی مجبور می کنم چیزی از من بخرد،می بینی آدمها خودشان دور من جمع شده اند.
جوابش را ندادم.آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی.تو زیرکی و مومن.زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد.اینها ساده اند و گرسنه.به جای هر چیزی فریب می خورند.
از شیطان بدم می آمد، حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزندو او هی گفت و گفت وگفت.ساعت ها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لابه لای چیز های دیگر بود.دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.با خودم گفتم : بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.بگذار یکبار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم.
دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود.فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتم. تمام راه را دویدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم.می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم،عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.
به میدان رسیدم .شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم ، از ته دل.
اشک های که تمام شد،بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم.که صدایی شنیدم... صدای قلبم را.
پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.
تقویم نشان می دهد که فردا ، سالروز تولد من است.
از همه طرف تبریک ، هدیه و شاد باش های دوستان …
آیا غیر از این است که تولد من ، باید تولد دوباره افکار ، خواسته ها و دلمشغولی هایم باشد؟
خدایا! می خواهم روز تولدم ، روزی باشد که چشم هایم تازه و با طراوت ببیند اما آن روز هنوز در تقویم علامتگذاری نشده است … .
این نیایش برگرفته از نیایش اشو زرتشت در یسنا 28 می باشد و برای اجرای آن کافیست دستهای خود را بلند کرده و به پیروی از اشو زرتشت بخوانیم:
((با دستهای بر افراشته بسوی تو ای مزدا و با فروتنی کامل پیش از همه چیز خواستارم که بهره ای از خرد مقدس خود را بمن عطا فرمایی تا بهمراهی درستی کردار و ضمیر پاک بتوانم خوشبختی روان آفرینش را فراهم سازم.ای اهورامزدا بشود که با اندیشه نیک به تو نزدیک شده و با پیروی از قانون اشا به ارزشهای مادی و معنوی خود پی ببرم تا بدین وسیله دین داران را بسرای روشنی و خرمی و زندگی نیک هر دو جهان رهبری کنم . من این سرودهای ستایش خود را آنسان که پیش از این کسی نسروده نثارت می کنم ای اهورا ای روان راستی و ای نیک اندیش واقعی از تو در خواست می کنم تا در جهان نیروی فنا ناپذیر معنوی تجلی نماید .اینک تو را با ستایش خود فرا می خوانم بسویم شتاب و مرا از خوشبختی و کامیابی واقعی بر خوردار ساز. هنگامیکه با منش پاک تو را با سرودهای ستایش فرا می خوانم آگاهم که مرا برای رهبری روان مردم جهان گماشته ای و از پاداشی که تو ای اهورا مزدا برای کردار نیک می بخشی خبر دارم و آماده ام تا زمانیکه مرا تاب و تواناییست بمردم بیاموزم که بسوی راستی راه پویند. ای مزدا بسوی من آی و مرا از بخشش منش پاک و راستی برخوردار ساز تا بوسیله آموزش آیین مقدست گمراهان و بدکاران را براه راست رهبری کرده و بر دشمنی بد خواهان چیره گردمای اهورا مزدا مبادا هرگز کار ناشایستی از من سر زند که مورد خشم تو قرار گیرم . ای راستی و ای اصل پاک منشی پیوسته می کوشم تا تو را بستایم ای کسی که آرزوهای ما را بر می آوری تو را از ته دل درود می گویم چه می دانم نمازیکه از روی ایمان و اعتقاد کامل انجام شود بدرگاهت پذیرفته خواهد شد .ای کسی که امید بهشت ما بسوی تست.))
1- صبح ها که از خواب بیدار می شوید، دستگاه عیب سنج و ایرادگیر وجودتان را از کار بیندازید. قول می دهم؛ خورشید درخشان تر، پرنده ها خوش آوازتر، مردم مهربان تر و حتی کسب و کارتان پربرکت تر خواهد شد.
2- در معادلات زندگی هیچ گاه از علامت منفی استفاده نکنید، به خاطر داشته باشید که تفکر منفی از آن چنان قدرتی برخوردار است که می تواند با قرار گرفتن در پشت یک معادله بزرگ زندگی، همه علامت های مثبت آن را تغییر داده و مانند خود منفی بسازد.
3- هیچ گاه در گره زدن طناب پاره شده دوستی تعلل به خرج ندهید، گاهی اوقات غرور بی جا سبب می شود که حتی همسران خوب توجهی به گسستگی ریسمان بین خود ننمایند. مطمئن باشید گره زدن به خاطر کمتر نمودن طول طناب، نزدیکی را بیشتر می کند.
4- آنتن های ذهن تان را تنها به سوی ایستگاه هایی تنظیم کنید که شبانه روز امواج مثبت پخش می کند، کاری کنید که کارکنان ایستگاه های منفی از شدت بیکاری اخراج شوند.
5- دل تان را تبدیل به اقیانوسی آرام نمایید نه یک مرداب ناچیز. فکر نمی کنید حتی تصور اقیانوس هم احساسی از عظمت و پهناوری را در دل ایجاد کند؟ آنها که دل هایشان مرداب است با کوچک ترین حادثه ای به تلاطم می افتد، برعکس کسانی که شدیدترین گرداب ها و جریان های حوادث هم آرامش شان را بر هم نخواهد زد.
6- سعی کنید قلبی مقاوم داشته باشید، قلبی که مقابل گرم و سرد حوادث و ضربه های عاطفی همچون ظروف چینی با اندک ضربه ای خرد نشود.
7- تجربه های تلخ و شیرین زندگی را مانند یك درس فهمیدنی بدانید و نه حفظ کردنی، چرا که مطالب حفظ شده پس از مدت زمانی در ذهن پاک می شوند.
8- همواره مصمم باشید تا با استفاده از جلا دهنده هایی همچون دعا و نیایش روح و روانتان را پاکی و طراوت بخشید.
نقش دیگران را بازی کنید. برای لحظه ای هم که شده افکار و نظرات خود را کنار بگذارید و با چشمان یک نفر دیگر به یک موقعیت یکسان نگاه کنید. سعی کنید همان چیزی که آنها می بینند و حس می کنند را ببینید و حس کنید. مهم نیست که در حال دعوا کردن، نگاه کردن به یک مشکل یا سوال باشید، از دیدگاه یک فرد دیگر مطمئناً به درک بیشتری دست خواهید یافت.
افکار و قضاوت های غیردوستانه و باورهای محدود کننده خود را بشناسید—"من خیلی چاقم"، "من نمی تونم..."، "اون خیلی خوشگله و من اصلاً به نظرش نمیام"، "اون دمدمی مزاجه"، و ...—این الگوهای فکری منفی را تغییر داده و به مثبت تبدیل کنید: "من هر روز و هر روز خوشگلتر میشم."، "من می تونم...خواستن توانستن است"، "اون خیلی دوست داشتنی است، دلم می خواد باهاش آشنا بشم"، "آدم جالبی به نظر می رسه" و ... شگفت انگیز است که چطور تغییر افکار منفی به مثبت باعث می شود مثبت های بیشتری را در زندگی به سمت خود جذب کنید.
برنامه روزانه زندگیتان را تغییر دهید. اولویت هایتان را ارزیابی کنید، ببینید چه چیزهای بیشترین اهمیت را در زندگیتان دارند، و بعد برنامه روزانه تان را برای تمرکز بیشتر روی اولویت هایتان تغییر دهید. دانستن اولویت های زندگیتان به شما کمک می کند طرز تفکرتان نسبت به استفاده از منابعتان، مثل زمان، تغییر کند.
انتخاب کنید که شاد باشید. خودتان منبع شادی خودتان باشید و از دیگرن انتظار نداشته باشید که خوشحالتان کنند. افراد شاد و خوشبخت افراد شاد و موقعیت های شاد بیشتری را به سمت خود جذب می کنند. برای اینکه هر لحظه در زندگی شاد باشید باید به چیزهای مثبت و خوب زندگی و کارتان تمرکز کنید و منفی های آن را کنار بگذارید. برای بو کردن گلها وقت بگذارید و اجازه ندهید که ناامیدیها در شما رخنه کند و انرژی شما را از بین ببرد.
مرتب دعا و مناجات کنید. با عبادت و مناجات از خدای خود تشکر و قدردانی کنید و خواسته های خود را از او طلب کنید. با تعمق به افکار و ایده های جدید دست پیدا کنید. عبادت و اندیشه کردن از مهمترین مسائل زندگی هستند چون ما را به خدا و به روحمان پیوند می دهند. و از طریق این ارتباطات می توانید به افکار بازتر و تازه تر دست پیدا کنیم.
لبخند بزنید. لبخند زدن تاثیر فیزیکی بر مغز دارد و البته بر نحوه فکر کردنمان.
برای ایجاد تغیر در نحوه فکر کردنمان، باید به خودمان و دنیای اطرافمان از یک زاویه دیگر نگاه کنیم و دیدگاهمان را تغییر دهیم. به جای اینکه در پاسخ به یک سوال همان مسیر قدیمی را برای رسیدن به نتیجه انتخاب کنید، از یک زاویه جدید به آن سوال نگاه کنید و از یک راه دیگر به نتیجه برسید. اینها راه های خوبی برای کمک به تغییر دیدگاهتان در زندگی بود. هر بار که یک راه تازه را برای رسیدن سر کار انتخاب می کنید، به مغزتان هم آموزش می دهید که یک راه جدید برای حل یک مشکل انتخاب کند. و وقتی فکرتان را تغییر دادید، دنیایتان تغییر خواهد کرد.
زندگی ما هرچقدر سخت شود معتقدم که انسان بودن یعنی اینکه به اندازه سهم خود به دنیا کمک کنیم.هرچقدر هم که کوچک باشد و کسی آن را به حساب نیاورد.توانایی ما برای مهربان بودن و کمک کردن،با ما به دنیا می آید.از خودگذشتگی ما را آدم بهتری میکند.
به قول آن جمله معروفی که میگوید اگر نمیتوانیم کارهای بزرگی انجام دهیم حداقل میتوانیم کارهای کوچک را باعشقی بزرگ انجام دهیم…
خوشبختی،امکان نیست بلکه احساس است.احساس همدلی و عشق.از پوسته خود بیرون آمدن و عاشق بودن و احیای شوق زیستن در خود و انسانهای دیگر…

